تبليغاتX
دو عاشق

دو عاشق

یادگاری از روزهای خوش زندگی ...

رویای ناتمام من

سلام

مدتیه به وبلاگ - رویای ناتمام من - اسباب کشی کردم

خوشحال میشم سری بهم بزنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 22:6  توسط صدرا  | 

خسته ام ...

 

تاحالا لابلاي زندگي گم شدي؟ تا حالا شده از كسي دلگير بشي؟ از كسي كه خيلي دوسش داري؟... كسي كه مي خواي هر كاري بكني تا اون خوشحال باشه؟... تاحالا شده از رفيقت نااميد بشي؟.... بفهمي كه نمي خواد همسفرش باشي؟.... نمي خواد بهش توجه كني؟.... مي خواد دنيا را بدون تو داشته باشه؟.... دور دنيا يه خط سفيد بكشه و دورتو يه خط قرمز.... شده يا نه؟.... اگه شده الان با من همدردي.... يه لحظه فكر كن... خودت را بذار جاي الان من... آره.. من.... فكركن ديشب خواب بدي ديده باشي... تا خود صبح نخوابيده باشي... از حول اينكه مبادا خوابت درست از آب دربياد .... از حول اينكه ادامه اون خوابو دوباره ببيني تا خود صبح بيدار باشي چه خوا بي؟ مثلا: خواب ببيني گل بردي سر خاک عزيز،عزيزترين کس زندگيت بعد گل ها رو از سر خاک بردارند وبهت بدن،و بگن نيازي به گل آوردن شما نيست عرق ميکني ،نفست بند مياد ودلت ميخواد بترکه که از شدت کمبود اکسيزن از خواب ميپري نه، نمي خواهم شعار بدهم که چرا انسانيت مرد ؟ چرا محبّت زير خاک مدفون شد؟ و چرا عشقهاي آسماني همه زميني شدند؟... فقط مي خوام بپرسم: درد ، کدوم احساس آدمي رو بر مي انگيزه امشب دلم گرفت ، دلم براي تمام آدمهايي گرفت که کور شدن ، کرشدن ، لال شدن يا اينکه نه! فقط مي خوان که کور باشن ، کر باشن ، لال باشن! دلم براي آدمهايي گرفت که همه چيزشون مادي شده ، دوستيهاشون مادي شده ، دشمنيهاشون مادي شده ، عشقهاشون مادي شده و حتي مرگهاشون هم مادي شده!!....دلم براي همه ي آدمهايي گرفت که در مقابل عزيزترين عزيزانشون هم جمله ي «دوستت دارم » را با اکراه بيان مي کنن . امشب دلم گرفت ، دلم براي سهراب گرفت که چه معصومانه و پر درد گفته بود: « من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم حرفي از جنس زمان نشنيدم/هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود/ کسي از ديدن يک باغچه مجذوب نشد / هيچ کس زاغچه اي را سر يک مزرعه جدي نگرفت...» انگار اونم فهميده بود که ديگه نمي شه به سيب و سپيدار سلام کرد و بعد عاشق شد...دلم براي درخت جلو خونمون گرفت که محکوم بود يک عمر بادهاي سخت و کلاغهايي رو که گاه معصومانه و گاه شرور شاخه هاشو آزار مي دادن تحمل کنه و تنها سر خم کنه و کار ديگري از دستش بر نياد ، حتي دلم براي آسمون هم گرفت که ديگه رمقي براي گريستن هم نداشت... امشب دلم واسه همه کوچيکهايي که بايد آدم بزرگها واسشون تصميم بگيرن گرفت شبهاي ديگه باز هم دلم مي گرفت ، دلم سخت مي گرفت ، اون شبها دلم به اندازه ي تمام دلتنگيها عالم ميگرفت ولي زيبا بود چون به خاطر اون بود ولي امشب دلتنگيش فرق داره ،به خاطر اون هست ولي حس ميکني ديگه قلب اون واست نميتپه اما امشب فرق مي كنه…. امشب اين دلتنگي مثل بقيه نيست… ديگه اين دلتنگي رو دوست ندارم… خداخدا مي كنم كه امشب با همين حال بخوابم....وديگه صبح بيدار نشم يه خوبي داره که حداقل شايد گاهي بياد سر خاکم وبتونم ببينمش !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 16:23  توسط صدرا  | 

شیون مرگ مرا مرگ من از یاد مبر ...

مفشار ! وه! بدینسان مفشار, این تن بیمار مرا! تنگ آغوش سیه, ای شب دیوانه ی گیج! دست بردار..برو دست و پای دل بیرحم و گنهکار مرا, بر تن مرده ی این عشق فسونکار مپیچ...

مرد؟!...

افسوس...ولی مرگ وی افسوس نداشت. مرده بود او, زنخستین شب بیداری عشق... و کنون,کوهوسی کونفسی, در دل من؟ تا ببارم به سرش, مویه کنان سیل سرشک...

ریخت؟!...

ای اشک جگر سوخته آخر ز چه رو, بی سبب از دل غم دیده فرو غلطیدی؟ مگر از این زن بیعاطفه ی حادثه جو در همه عمر, چه مهری, چه وفایی, دیدی؟!...

اشک؟!...

اشک! بگذار تو را با کفنش پاک کنم, حیف باشد بخدا, حیف! که با اینهمه سوز, تن لرزان تو را با تن او خاک کنم!...

ای کلیسا؟!...

ای کلیسا, که در آن نیمه شب بی خبری, بگرفتی ز کفم لذت تنهایی را, و چنان مست و سراپا شعف و زنک زنان, هدیه دادی, بدلم این زن هر جایی را...

بنگر از دور, ببین: تا کجا رفت, سراسیمه, بدنبال هوس. تا کجا برد هوس, آن سر سودایی را! مرده بدبخت, چنین بیکس و گمنام و غریب... زیر پای من دیوانه ی, دیوانه پرست...

پس دگر صبر چرا؟

مثل آن نیمه شب بیخبری, بیخود و مست, ناله کن در دل شب, زنگ بزن, زنگ بزن! بافغان جرس مرگ; بکش جار: که, های! کاروان ابدیت! ببر دور و بخلوتگه مرگ, بر سرش خنده کنان سنگ بزن , سنگ بزن!

و تو ای خاک سیاه؟!...

هیچ بر این زن بی مهر و وفا رحم مکن! پاره کن قلب ورا, چنگ بزن, چنگ بزن. پاره کن قلب ورا, تا ز سیه چال جنون!... عشق دیوانه ی خود را به در آرم, ببرم...

خاک, پاسخ بده, آخر...بخدا قلبم ریخت . ریخت, پاشیده شد از هم, جگرم! خامشی باز چرا؟ رفته مگر همره او ... عشق من...مرده مگر؟ وای خدا!... وای خدا!...

پس کلیسا...نه! دگر زنگ مزن, زنگ مزن... کاروان پیش مرو...یار مرا دور مبر...بر سرش خنده کنان سنگ مزن...سنگ مزن! و تو ای خاک سیه...محض خدا...رحم بکن, بر دلش سینه کشان, چنگ مزن,چنگ مزن

و تو...ای قلب من ای, روسپی باده پرست, زاده وهم جنون, زنگی دیوانه مست! بس کن آخر بخدا, شرم کن, ای وای!بس است.

کاروان رفت, هوس رفت, نفس رفت, کنون! کنج عزلتگه ماتمکده ی ناکامی... زارو سرگشته بصحرای جنون...از پریشانی دنیای پریشان دل عشق, همره دردوجنون! یاد او مانده برای منو یک قطره سرشگ...

آه...ای قطره سرشگ!واپسین خاطره ی عشق من ناکس پست!که دگر جز تو مرایاری و غمخواری نیست! قلب بیچاره, که از پای در افتاد, شکست...بسکه در آتش حرمان جگر سوز, گریست...

مرغ شب مرده و بخت من بدبخت نگر , شیون مرگ مرا, مرغ سحر داده بسر...پس خداحافظ تو...حافظ تو, رفت دگر...بعد من بر سر هر مرده, که شیون کردی...شیون مرگ مرا, مرگ من...از یاد مبر؟!...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:59  توسط صدرا  | 

نفرین

نفرین ابد بر تو که آن ساقی چشمت
دردی کش خمخانه تزویر و ریا بود
پرورده مریم هم اگر چشم تو میدید
عیسی د گر میشد و غافل ز خدا بود

 نفرین ابد بر تو که از پیکر عمرم 
نیمی که روان داشت جدا کردی و رفتی
نفرین ابد بر تو که این شمع سحر را
در رهگذ ر باد رها کردی و رفتی

نفرین به ستایشگرت از روز ازل باد
که اینگونه تورا غره به زیبایی خود کرد
پوشیده زخاک آینهء حسن تو گرد د
که اینگونه تو را مست ز شیدایی خود کرد

این بود وفاداری و این بود محبت؟
ای کاش نخستین سخنت رنگ هوس داشت
ای کاش که آن محفل دل ساده فریبت
بر سر در خود مهر و نشانی ز قفس داشت

دیوانه برو ورنه چنان سخت ببوسم
لبهای تو می ریخته را کز سخن افتی
دیوانه برو ورنه چنان سخت خروشم
تا گریه کنان آئی و درپای من افتی

 دیوانه برو تا نزدم چنگ به گیسوت
صورتگر تو زحمت بسیار کشیده
تا نقش تو را با همه نیرنگ به صد رنگ
چون صورت بی روح به دیوار کشیده

تنها بگذارم که در این سینه دل من
یک چند لب از شکوه بیهوده ببندد
بگذار که این شاعر د لخسته هم از رنج
  یک لحظه بیاساید و یک بار بخند د

ساکت بنشین تا بگشایم گره از روی
در چهره من خستگی از دور هویداست
آسوده گذارم که در این موج سرکشم
گیسوی به هم ریخته بر دوش تو پیداست

من عاشق احساس پر از آتش خویشم
خاکستر سردی چو تو با من ننشیند
باید تو زمن دور شوی تا که جهان
این آتش پنهان شده را باز ببیند


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:52  توسط صدرا  | 

نغمه درد...

در منی و این همه ز من جدا
با منی و دیده ات بسوی غیر
بهر من نمانده راه گفتگو
تو نشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه می تپد
با تو بی قرار و بی تو بی قرار
وای از آن دمی که بیخبر زمن
بر کشی تو رخت خویش از این دیار
سایه تو ام بهر کجا روی
سر نهاده ام به زیر پای تو
 چون تو در جهان نجسته ام هنوز
 تا که برگزینمش به جای تو
شادی و غم منی به حیرتم
خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشیم که بی خبر ز خویش
گشته ام اسیر جذبه های ماه
گفتی از تو بگسلم ... دریغ و درد
رشته وفا مگر گسستنی است ؟
بگسلم ز خویش و از تو نگسلم
عهد عاشقان مگر شکستنی است ؟
دیدمت شبی بخواب و سرخوشم
وه ... مگر به خوابها ببینمت
 غنچه نیستی که مست اشتیاق
خیزم و ز شاخه ها بچینمت
 شعله میکشد به ظلمت شبم
آتش کبود دیدگان تو
ره مبند... بلکه ره برم شوق
در سراچه غم نهان تو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 12:28  توسط صدرا  | 

بدون شرح !!!

اونی که میخواستی تو غبارا گم شد
مرغی شد و پشت حصارا گم شد
اسم تو رو رو بال مرغا نوشت
رو کنده ی سبز درختا نوشت
یه روز که بارون میومد بهش گفت
یه روز دیگه رو موج دریا نوشت
دریا با موجاش اونو از خودش روند
مرغ هوا گم شد و اونو گریوند
اونی که میخواستی تو غبارا گم شد
مرغی شد و پشت حصارا گم شد
باد اومد و تو جنگلها قدم زد
اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببین جدایی چه به روزش آورد
چه سرنوشتی که براش رقم زد

 

امشب حس عجیبی دارم دیگه از هیچی ناراحت نیستم فقط دوست دارم بنویسم

 

< سلام خدا جون میدونم که بنده خوبی نبودم اما اینقدر بخشنده و مهربونی که همیشه کمکم کردی

هروقت ازت چیزی خواستم بهم دادی جز چند مورد که اونم حتما حکمتی توش بوده...

خداجون کمکم کن بیشتر از توانم داره بهم سخت میگذره...>

خوب سلام دوستای گل امیدوارم حالتون خوب باشه

میدونید وقتی پشت سیستم نشستم یه دنیا حرف داشتم برای شما و برای اونی که به روز بهش گفتم زندگی

اما حالا نمیدونم چه مرگمه همه چیز یادم رفت مثل همیشه[یادته که؟]

خیلی خسته ام فردا صبح هم باید برم پادگان یه دوبیتی هم مینویسم برای اون و همتون رو به خدا میسپرم

دفعه بعد همه چیز رو روی یه برگه مینویسم که دیگه یادم نره...

 

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟

گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي...

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد

گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 0:48  توسط صدرا  | 

مارا به این امید که راهی نمانده است تنها گذاشتند رفیقان نیمه راه !!! (فقط برای رفیق نیمه راهم...

این همه حسود بودم و نمی دانستم! به نسیمی که از کنارت موذیانه می گذرد، به چشم های آشنا و پر آزار که بی حیا نگاهت می کند، به آدم هایی که از کنارت رد می شوند، به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد، حسادت می کردم!..من آنقدر دوستت داشتم که به طبیعت بدبین شده بودم، طبیعت پر از نفس های آدمی است که مرا وادار می کرد حسادت کنم...به خاطره ای دور از تو...

>> یک جایی توی سینه ام  تیر می کشه! شاید قلبم باشه...امروز دو ماه می شه که یادگاریت رو با سوزن ته گرد فرو کردی توی قلبم...باورت می شه، دو ماه گذشت؟! دو ماهه که مثلا دیگه منتظرت نیستم، نه اینجا نه اون بیرون!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:52  توسط صدرا  | 

... رفت کوه طاقتم را باد برد یوسف امید من در چاه مرد ...

سلام

 این روزا نمیرسم وبلاگ رو آپ کنم اول که این وبلاگ رو ساختیم با خودم قرار گذاشتم نهایت سعی ام رو

در بروز نگه داشتنش بکارببرم اما چه کنم که نمیشه اخه نوشتن هم حس و حال میخوادچیزی هم که

این روزا ندارم حس و حاله

راستی امروز روز تولدمه اره بیست و یکمین پاییز عمرم که بیشترش پاییز بوده اگرم بهاری بود خیلی زود

جاشو به خزون داده تولدت مبارک صدرائی امیدوارم که...

 راستی میخوام تبریک بگم به اونهایی که دورو اطرافم بودن تو رو باهام دوست بودن و پشت سر... به قول زندگیم کفتارا... اونایی که چشم دیدن مارو با هم نداشتن اونایی که ... این دوبیتی رو هم گفتم برای همون کفتارا ...

 این قوم تبر به دست نابکار پست           با همه جفا کنند تا بوده و هست

پیش رویت ز خوبی گویندوپشت سر_    از تو شکنند با شقاوت سر ودست

 اما وجدانم اسوده اسودست چون سعی نکردم دروغ بگم نهایت تلاشمو کردم که همیشه صادق باشم

حالا هر کی هر چی دوست داره در مورد من فکر کنه یا بگه ...

بی گناهی کم گنه نیست در دیوان عشق

 یوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است

اظهار عجز نزد ستمگر ابلهی است

اشک کباب باعث طغیان آتش است

میخوام بگم بهشون که خیالتون راحت دیگه رفت آره زندگی از کنار من رفت و من بازم شدم همون

دوزخی سابق میدونید ناراحت نیستم چون خیلی براش کم بودم نمیدونم شایدم اون خیلی زیاد بود

لیاقت خیلی بیشتر از منو داره... هر چی بود گذشت و فقط یادگاریاش برام موند و یه دنیا خاطره اما هرگز

خاطراتی رو که باهاش داشتم فراموش نمیکنم ازشم ممنونم چون یه جایی به فریادم رسید که اگه نبود

معلوم نبود الان حال و روزم چی بود

 راستی یه خبر دیگه میدونید که من سربازم تو تقسیماتم دورترین رو انتخاب کردم(چابهار) که یه مدتی از

همه چیز دور باشم حالا چرا اینو گفتم گفتم که بدونین یه مدتی نیستم نمیتونم وبلاگ رو آپ کنم

 این بیت رو هم مینویسم به عشقه دوستایی که دوست واقعی بودن و هستن ...

 محبت از درخت آموز که حتی سایه از هیزم شکن هم بر نمیدارد

عجب از این محبت در دل هیزم که گرمارا دریغ حتی ز دشمن هم نمیدارد

 یه شعر هم برای اونایی که فکر میکنن عاشقن ...

بی عجر و مزد کس نکند کار هیچکس

کالای مفت نیست به بازار هیچکس

 هر کس که یار توست کند فکر سود خویش

 بیهوده هیچ کس نشود یار هیچکس

 از هول مرگ ترس طلبکار بدتر است

 در زندگی مباش بدهکار هیچکس

تا پی نبرده ای دلش با زبان یکیست

 دل خوش مکن به گرمی گفتار هیچکس

 خوب دیگه همتون رو به خدای بزرگ میسپرم برای زندگیم هم آرزوی خوشبختی میکنم ازتون هم

میخوام براش دعا کنید

شرم کن ای چشم من آبرو داری کن

باد مبر صدای ناله ام را مرا یاری کن

بگذار خیال کند که من بی دردم

مرد که گریه نمیکند،مگر نامردم!!! 

«صدرا»

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 9:48  توسط صدرا  | 

دوزخی...

۳،۲،۱ می شمارم...تک تک ارزوهایم را و روزهایی را که به انتظارت نشسته ام و برای تو فقط در سکوت دعا کردم...نمی دانم ازکجا شروع کنم تمام قصه ام از حسی است که فقط هنگام با تو بودن بر من تجلی می شد و تمام حرفهایم،حرفهایی است تکراری از امیدواری برای به تو رسیدن! تمام وجودم سرشار از عشق می شود آنگاه که با شوق نامت را بر لب می آورم.آری...هنوز دوستت دارم به اندازه ی تمام اشکهایی که در شبهای ظلمانی در سکوت و تنهایی برایت ریختم! هنوز می شمارم شاید به ۱۰۰۰برسد انتظارم،آرزوهایم و قطره های اشکم....هنوز بر سر دو راهی دل و منطق مانده ام و می شمارم هزاران هزار آرزو که امیدی برای دستیابی به انها ندارم !

من بی تو دوزخی دور افتاده ام،یک تکه سنگ خارا و بی ارزش! من بی تو یک کابوس نا تمامم ،یک فرشته ی زمینی که شیطان ها هم از هم نشینی با او دوری می کنند! ولی تو از تبار اطلسی هایی هستی که هر چشمی یارای دیدنش را ندارد،یک ارزوی کال که رسیدنی نیست،یک بهانه ی سرخ برای زنده ماندن! تو همیشه سبزی، شادی،عاشقی چه با من چه...! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 16:47  توسط صدرا  | 

بدون شرح !!!

وقتی پاییز میشه، ما آدمها خوشمون میاد که پا روی برگها بذاریم و صدای خش خش اونا رو بشنویم و لذت ببریم!

برگ یه روزی تمام زندگی درخت بوده! همه عشقش و همه امیدش! درخت همه ی شیره ی جونش رو به برگ می داد تا سبز بمونه و ازش جدا نشه! آب و باد و خاک و همه و همه به درخت کمک می کردند و برگ زندگی شاهانه ای داشت.

خستگی تو کارش نبود! چون هر وقت که دلش می گرفت دستش رو دراز می کرد و خدا رو تو آسمون لمس می کرد! یا هر وقتی که خسته تر می شد، با غرور از بالا به آدمها نگاه می کرد و به نظرش چقدر آدمها پست و کوچیک بودن!

همه چیز قشنگ بود تا اینکه پاییز رسید!

درخت از برگ خسته شد و دیگه براش سبزی برگ جذاب و زیبا نبود! برگ پیر شده بود و درخت دیگه نمی تونست سنگینیش رو تحمل کنه! این شد که دیگه شیره ی جونش اون قوت همیشگی رو نداشت! چون دیگه با عشق به برگ داده نمی شد!

برگ این رو فهمید! دلگیر شد و افسرده! اما کاری از دستش بر نمی اومد! سعی کرد بارش رو از رو دوش درخت کم کنه! اما کم کم دیگه درخت برگ رو ندید و چیزی نبود که به برگ بده!

برگ پژمرد! افسرد! خشکید و افتاد!

ما آدمها افتادن برگ رو نشونه ی زیبایی زمین گرفتیم و اسمش رو گذاشتیم جشن برگریزان!

زمین پر از برگهایی بود که از اوج به زمین افتاده بودند! درخت ازشون بریده بود! حتی باد اونها رو به هر طرف مینداخت! بارون اونها رو خیس می کرد و آفتاب اونها رو می پوسوند! دیگه هیچکس برگ رو دوست نداشت!

برگ از اوج به دره افتاده بود و همه راضی بودند!

ما آدمها هم راضی هستیم از اینکه پا روی برگها می ذاریم و صدای شکسته شدنشون رو می شنویم و لذت می بریم!

اما می دونید برگ چیکار می کنه؟!

برگ هنوز عاشق درخته! اون نمی تونه محبتهای درخت رو فراموش کنه و زحمتهای باد و بارون و خورشید رو! برگ نمی تونه از درخت دل بکنه! اما دیگه زمستون داره تموم میشه و وقت جوونه زدن درخته! وقت اومدن معشوقه های تازه ی درخت!

اینه که برگ می پوسه و می پوسه و می پوسه و میشه قوت خاک! میشه کود! میشه غذای درخت! میشه شیره ای که توی وجود درخته و حالا باید توی رگهای معشوقه های جوونش بره!

برگ می پوسه و خودش رو به پای درخت می ریزه تا درخت راضی باشه و زندگی خوبی رو با معشوقه های جدیدش داشته باشه!

تو که وقت پاییز از کوچه های خلوت پر از برگ می گذری، بشنو:

درخت از برگ خسته شده؛ پاییز بهانه است....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 16:29  توسط صدرا  | 

برج...

يكي بود يكي نبود...

يك برجي بود توي يه جاده...تنها بود.هميشه غصه ميخورد.اون به همه نگاه ميكرد.با همه حرف ميزد ولي هيچكي مهلش نميداد.تو سرما وگرما هيچكي  دلش واسه برج نميسوخت.برج خيلي مهربون بود.ولي هميشه تنها بود...يكي از روزاي سرد زمستون.كه باروون شديدي ميومد.يه پرنده داشت ازهمون اطراف رد ميشد.پرنده بالهاش زخمي شده بود.خسته بود.راه زيادي رو اومده بود.بدنش خيس شده بود.مريض بود.دنبال يه جايي ميگشت كه يه ذره استراحت كنه.نزديكاي غروب بود.همين جور كه ميرفت چشمش افتاد به برج...خوشحال شد ميتونست مدتي رو اونجا بمونه تا حالش بهتر بشه.زخمهاش خوب بشه بعدشم بره...برج تا پرنده روديد انگار خدا رو ديد.خيلي خوشحال شد چون ديگه تنها نبود.برج پرنده رو جا داد.ازش مراقبت كرد.نذاشت سرما اذيتش كنه.بهش غذا داد.زخمهاشو  آروم كرد.پرنده و برج با هم دوست شدن.برج هميشه از دلتنگيهاش ميگفت و پرنده از سختيهايي كه كشيده بود.ولي پرنده از همون اول همش دلش ميخواست كه زودتر حالش خوب بشه و دوباره به پروازش ادامه بده.زندگي اونا هر روز قشنگتر ميشد.برج به آرزوش رسيده بود.حالا وقتي غروب ميشد ديگه دلش نميگرفت دو تايي باهم غروبو نگاه ميكردند.كم كم برج عاشق پرنده شد.جوري كه نميتونست يه لحظه ازپرنده   دور بشه.با اينكه پرنده خيلي برج رو دوست داشت ولي همش به فكر رفتن بود.برج نميتونست حتي فكر جدايي رو بكنه.با خودش ميگفت جدايي منو ميكشه.مگه ميشه شب بي عشق پرنده خوابيد. مگه ميشه صبح بي فكر پرنده بيدار شد.مگه ميشه تو فكر پرنده غرق نشد.برج نميتونست كاري كنه.اون هيچ گناهي نداشت واسه پرنده هر كاري كرده بود.پرنده هم گناهي نداشت.فقط عاشقي از يادش رفته بود.روزا ميگذشت و هر روز معاشقه ي اينا زيباتر ميشد.تا اينكه بهار شد.هوا گرم شد.پرنده هم حالش خوب شده بود.دلش پرواز ميخواست از اينكه يه مدت پرواز نكرده خسته شده بود.عشق پرواز از عشقش نسبت به برج هم بيشتر بود.ولي برج.....همش گريه ميكرد.غصه ميخورد.اون بدون پرنده ميمرد.برج از غصه كوچيك شد.ضعيف شد.ولي هيچ فايده اي نداشت.پرنده ميخواست بره.اون واسه رفتن خيلي انگيزه داشت.اگه اونجا ميموند بايد يه عمر فقط با برج بود.نه ميتونست بره همه جا رو بگرده نه ميتونست پرواز كنه.دلش ميخواست بمونه ولي مگه ميشد.همه ي عشق پرنده به پروازبود.ولي برج هيچ وقت نميتونست پرواز كنه زندگي خيلي سخت شده بود.از طرفي برج همش زاري ميكرد غصه ميخورد.تك تك لحظه هايي رو كه با پرنده بود رو تو ذهنش مرور ميكرد و گريه ميكرد.پرنده هم همش دلداريش ميداد.ولي مگه با دلداري كاري درست ميشد.برج همش به پرنده ميگفت: بعد از روزها و شبهای قشنگی که توی اين مدت باهم داشتیم ديگه چی می تونه روزها و شبهای من رو جذاب نگه داره؟ هيچی ... ديگه با ديدن کی تمام غمهام رو از ياد ببرم؟ ديگه با حرف زدن با کی آروم بگيرم؟ هيچکس ديگه با هيچ دليلی نمی تونم غمهام رو از ياد ببرم ... ديگه از خنده و آرامش و اشتياق خبری نيست ... ...

به نظر شما حالا برج بايد چي كار ميكرد.گناهش چي بود؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 22:56  توسط صدرا  | 

خدا حافظ همین حالا...

سلام

ابتدا حلول ماه مبارک رمضان رو به همه باز دید کنندههای وبلاگ تبریک میگم و از همگیتون التماس دعا دارم

بعد از یه غیبت یک ماهه و عبور از فراز و نشیبهای بسیار برگشتم

البته زیاد موندنی نیستم باز هم باید برم

فقط خدا میدونه که توی این یک ماه چه اتفاقاتی برام افتاد الان هم که دارم میرم اصلا حال و روز خوشی

ندارم

برام دعا کنید شاید این آخرین مطلبم توی این وبلاگ و حتی آخرین فعالیتم توی نت باشه

دوست دارم ساعتها بشینم و با شما دوستای گل که هیچوقت تنهام نذاشتین صحبت کنم اما چه کنم که وقتی

برام باقی نمونده و باید برم

در آخر برای همگیتون مخصوصا زندگی آرزوی سلامتی میکنم واز همتون التماس دعا دارم

این چند سطر رو هم که خودم خیلی دوست دارم تقدیم میکنم به کسی که دوستش داشتم و دارم

 

خدا حافظ               همین حالا

همین حالا               که من تنهام

خدا حافظ به شرطی که               بفهمی تر شده چشمام

خدا حافظ کمی غمگین               به یاداون همه تردید

به یاد آسمونی که                منو ازچشم تومی دید

اگه گفتم خدا حافظ

نه اینکه رفتنت سادست

نه اینکه می شه باور کرد

دوباره آخر جادست

خدا حافظ واسه اینکه               نبندی دل به رویا ها

بدونی بی تو و با ت               همینه رسم این دنیا

خدا حافظ               همین حالا               خدا حافظ

آهنگش رو میتونید ار اینجا دانلود کنید

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مهر 1385ساعت 17:42  توسط صدرا  | 

بازی مرگ ...

ما یه بازی جدید شروع کردیم . یه بازی عاشقونه . یه بازی خوب و قشنگ .

خسته بودیم ٬ می‌خواستیم کوچیک بشیم ٬ پاک بشیم ٬ ساده باشیم ٬ دلمون ‌خواست دوباره عاشق باشیم ٬ مثل بچه‌ها ... پس ...

دیروز یه هفت‌تیر خریدیم

با سه تا فشنگ که دوتاش قلابیه ولی یکیش واقعی . بازیمونم ساده‌ست . یکی از فشنگا رو من میذارم تو هفت‌تیرمون میدمش دست تو. فشنگ دوم رو تو میذاری و میده دست من . فشنگ سوم رو من میذارم و میدم دست تو .

حالا تو میچرخونیش . چرخیدنش صدا میده . صداش قشنگه نه ؟ میخندی ٬ چقده قشنگ میخندی ! میخندم ٬ خوشت میاد ٬ دوباره میچرخونیش ٬ دوباره صدا میده . اونقده میچرخه میچرخه میچرخه .. که وا میسته . حالا دیگه صدا نمیده . حالا دیگه نمیخندی . فقط صدای نفس میاد . صدای آروم نفس من و تو . صدای بالا پایین رفتن سینه‌ی من و تو ... صدای سر خوردن عرق روی پیشونی من و تو ٬ آخه بازیمون به جاهای حساسش رسیده .

بلدی دیگه نه ؟ باید دستت رو بیاری بالا ٬ تفنگتو بذاری رو قلب من ٬ ماشه‌ش رو بکشی .

اگه گلوله‌ی مشقی بود ٬ یه امتیاز میگیری .

اگه اصلاً گلوله‌ای نبود هیچ امتیازی نمیگیری .

اگه گلوله‌ی واقعی بود ... ..................

اگه گلوله‌ی واقعی نبود ٬ نوبت من میشه ٬ تفنگ رو میدی به من .

اگه قبلش شلیک کرده باشی الان فقط دوتا گلوله توش هست .

من دلم میخواد الان نیگات کنم ببینم داری میخندی یا نه . ولی نمیتونم سرم رو بلند کنم .

باید دقیق نشونه بگیرم . تو قلبت ٬ وسط سینه‌ت ... صدات نمیاد . نه صدای نفس کشیدنت ٬ نه صدای خندیدنت . ولی میدونم که داری منو نیگا میکنی ٬ وقتی انگشت من رو ماشه‌ست تو داری از تو چشمای من ماشه رو نیگا میکنی . وقتی ماشه رو بکشم ...

وقتی سرمون رو میگیریم بالا همدیگه رو میبینیم .

من دست میذارم رو قلب تو ٬ تو دستت رو میذاری رو قلب من .

الان امتیاز هر دو مون با هم مساویه

گلوله‌های باقی مونده رو در میاریم میندازیم دور .

سه تا گلوله‌ی تازه میخریم .. دوبازه از نو بازی می‌کنیم ... تا کی ؟

.. نمیدونم ٬ شاید تا هر وقت بازی طول بکشه ...

ولی من نمیدونم این بازی تا کی میتونه طول بکشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 19:13  توسط صدرا  | 

مترسک ...

همش از اون روز شروع شد.

از اون روز که من به کلاغه به جای اخم کردن خندیدم .

آخه میدونی ٬ من یه مترسک خوب و مهربونم .

الان چند ماهی میشه که اومدم وسط یه مزرعه‌ی بزرگ ٬

خودم رو به یه چوب خشک آویزون کردم

٬ دستام رو هم باز کردم انگاری که می‌خوام یکی رو بغل کنم .

چشمام گشاده گشاده انگاری هیچ‌وقت قرار نیست خوابم بگیره

و همیشه قراره کلاغه رو نیگا کنم

و هر شب تا صبح بغلم بهش جا بدم و به چشاش زل بزنم .

نوک دماغم و گونه‌هام هم سرخ سرخه .

یه کلاه هم رو سرم گذاشتم که خوش تیپ بشم .

بهم نمیاد اخم کنم ٬ کلاغه خودش بهم گفت .

گفت با من خوب باش . این شد که ما با هم دوست شدیم .

حتی من بعضی وقتا که خوابم می‌برد و خیالم راحت بود که کلاغه دوستمه ...

تا این که یه روز دستم رو گذاشتم رو قلبم و دیدم روی سینه‌ام یه سوراخه و کلاغه داره ...

آره اون کلاغه قلب منو دزدیده بود . من عاشقش شدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 18:56  توسط صدرا  | 

قصه شب ...

یکی بود.. یکی نبود...
یه روز تو یه مزرعه خیلی بزرگ ذرت یه مترسک مثل صلیب بود که تمام تنش پر از کاه بود
..
کار این مترسکه این بود که از صبح تا شب تو مزرعه وای می ایستاد که کلاغها نیان سراغ بلالها
..
کلاغها هم روی تیر چراغ برق بقل مزرعه می شستن و به ذرتها نگاه می کردن
...
ولی خب می ترسیدن که برن سراغ ذرتها..آخه مترسکه اونجا بود
...
یه روز یه کلاغه روی تیر چراق نشسته بود و داشت به مترسکه نگاه می کرد
...
اون وقت دید که مترسکه داره می خنده
...
برگشت گفت چیه الکی می خندی.. داری به این می خندی که ما نمی تونیم بیایم ذرتها رو بخوریم...؟

ولی مترسکه فقط خندید
...
کلاغه گفت ااا.. نخند دیگه
....
مترسکه بازم خندید
...
کلاغه گفت نکنه می خوای با من دوست باشی؟

مترسکه دوباره خندید
...
کلاغه گفت آره؟ می خوای دوست باشیم؟

مترسکه این دفه کله شو اینجوری اورد پایین و گفت اوهوم
...
کلاغه گفت چه جوری؟

مترسکه گفت بیا بشین رو شونه من
...
اون وقت کلاغه اومد و نشست رو شونه مترسکه
...
بعدش گفت یعنی می ذاری از ذرتها بخورم؟

مترسکه گفت آره .. با هم دوستیم دیگه... کلاغه هم خندید
...
رفت و نشست و شروع کرد به خوردن بلالها
...
بعدم پرید و رفت تا به بقیه کلاغها هم بگه
...
بقیه کلاغها گفتن که حتما نقشه ای تو کار بوده و حتما این یه دامه و حاضر نشدن بیان
...
اون وقت کلاغه رفت پیش مترسکه و بهش گفت که بقیه باور نمی کنن تو می خوای با ما دوست باشی
..
مترسکه گفت خوب کاری نداره.. تو همه رو صدا کن... بعد جلوشون با نوکت یه کاه از تو قلب من در بیار اون وقت بقیه می بینن که من کاری ندارم و باور می کنن
...
کلاغه هم همین کارو کرد
...
بقیه کلاغها هم که دیدن وقتی کلاغه توقلب مترسک نوک می زنه و اون فقط می خنده بال زدن و اومدن پایین و شروغ کردن به خوردن ذرتها
...
بعدم هر کدوم رفتن هی به قلب مترسکه نوک زدن و کاه هاشو کشیدن بیرون
...
مترسکه لبخند می زد
...
اون وقت یکی از کلاغها که رفت نوک بزنه دید قلب مترسکه تموم شده
...
کلاغها ناراحت شدن
...
فکر کردن که چه جوری می تونن جلوی یکی که قلبشو درآوردن و لبخند می زنه بشینن و همه ذرتها رو بخورن؟

اون وقت همه با هم حمله کردن به چشای مترسک که کور شه و دیگه چیزی نبینه
...
چشمای مترسک رو در آوردن
...
مترسک مزرعه ی ما دیگه چشم نداشت
...
ولی هنوز میخندید
..
از مترسک قصه ی ما یه لبخند باقی موند

فقط یه لبخند
...
بعدم کلاغا همه ذرتها رو خوردن و رفتن سراغ یه مزرعه دیگه
...
اون وقت تو یه مزرعه خالی یه مترسک موند که نه قلب داشت نه چشم
....
و میخندید
...
فکر کنم قصه ما به سر رسید... کلاغه هم
...
کلاغه هم داره می ره سراغ یه مزرعه دیگه
...
و مترسکه قصه ما ... داره میخنده
...
هنوز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 18:50  توسط صدرا  | 

...

يادمان باشد اگر شاخه گلي چيديم وقت پرپر شدنش سوزو نوايي نکنيم

يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم  

يادمان باشد ازامروزخطايي نکنيم.گرچه درخود شکستيم صدايي نکنيم


به من نگاه کن واسه ی یه لحظه

نگات به صد تا آسمون می ارزه

من از خدامه بکشم ناز تو

تا بشنوم یه لحظه آواز تو

من از خدامه پیش تو بمونم

جواب حرفاتو خودم بخونم

من از خدامه بمونم دیوونت

سر بزارم رو شهر امن شونه ات

من از خدامه بمونی کنارم

من که بجز تو کسی رو ندارم

من از خدامه که نباشه دوری

فقط دلم میخواد بگی چه جوری؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 17:14  توسط صدرا  | 

پیله و پروانه ...

روزی سوراخ كوچكی در يك پيله ظاهر شد.
شخصی نشست و ساعت ها تقلای پروانه برای بيرون آمدن از سوراخ كوچك پيله را تماشا كرد.
آنگاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسيد كه خسته شده و ديگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد٬
آن شخص مصمم شد كه به پروانه كمك كند و با برش قيچی سوراخ پيله راگشاد كرد.
پروانه به راحتی از پيله خارج شد اما جثه اش ضعيف و بالهايش چروكيده بود.
آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد.
او انتظارداشت پر پروانه گسترده و مستحكم شود و از جثه او محافظت كند.
اما چنين نشد! در واقع پروانه ناچار شد كه همه عمر را روی زمين بخزد و هرگز نتوانست با بالهايش

پرواز كند.آن شخص نفهميد كه . . .
محدوديت پيله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا برای پروانه قرار داده بود ٬
تا به آن وسيله مايعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امكان پرواز دهد.

نتیجه؟ ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 16:15  توسط صدرا  | 

غریبی.....مثل خودمی......

 

مسافر شهر غمی ، غریبی مثل خودمی

تو صورتت پر از غمه ، غصه داری یه عالمه

دوست داری درد دل کنی دلت گرفته از همه

غریب ِ توی غربت ، نگی چی شد محبت

بگی میگن دیوونست ، حرفاش چه بچگونست

تقصیر آدما نیست ، اینهمه درد دوا نیست

آبه وُ نونه وُ نفس ، کجا اومدی تو قفس

تو هم مثل همهء ماها سر دو راهی موندیُ

دل رو به دریاها زدی، گفتی غریبی بهتره

واسه همه در به درا این دیگه راه آخره

تو شک و توی تردید چشمات کجا رو میدید؟

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 19:13  توسط زندگی  | 

برای آخرین بار....برای اولین بار....

 

براي آخرين بار خدا كنه بباره تو اين شب كويري يه قطره از ستاره
هميشه بودي و من تو رو نديدم انگار بگو بگو كه هستي براي آخرين بار
وقتي دوري تنهاييم نزديكه، قلبم بي تو مي ترسه تاريكه
چه لحظه ها كه بي تو يكي يكي گذشتن عمرمو بردن اما يه لحظه برنگشتن
تو چشم من نگاه كن منو به گريه نسپار حالا كه با تو هستم براي اولين بار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 19:11  توسط زندگی  | 

بر من ببخشای....

 

ببخش اگه چيزي جز غم نداشتم براي تو

ببخش اگه قلبت شكست و اشكت در اومد ومن نبودم نوازشت كنم

ولي بد ون كه تو قلبم را دزديدي

ومن از ان زمان تا كنون بدون قلب ميزيستم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 19:10  توسط زندگی  |